تبليغاتX
نجواهای من با نی نی نازم

نجواهای من با نی نی نازم

خاطرات خانواده’ ما

همسر عزیزم نه تراوشات ذهنی من و نه اتفاقاتی که در زندگیم می افتند نخود و لوبیا نیستند که پاکشون کنم و یک سری رو بنوسم و سری دیگه رو حذف کنم حالا که ناراحتت میکنند دیگه نمینویسم.

شاید من باید مثل خیلی زنهای دیگه وبلاگی پنهانی میساختم و این بار هم بی تجربه عمل کردم و برای خودم که اینطور توسط تو سانسور میشوم اونهم به خاطر یه سری زباله که ارزش هیچ چی رو ندارند متاسفم.

دوستای خوبم من به وبلاگ هاتون سر میزنم و پست هاتون رو میخونم و کامنت هم میذارم ولی دیگه آپ نمیکنم.

این وبلاگ رو هم حذف نمیکنم خیلی از روزنامه ها بسته شدند ولی هرگز آرشیوشون رو نسوزوندند. هر کسی هر کاری باهام داشت توی همین پست آخر واسم کامنت بذاره.

نجواها: کودک قشنگم پدرت دیکتاتور نیست اون فقط نظر داد این تصصمیم رو من خودم گرفتم شاید در اولین سررسید سال 87 که به دستم برسد خاطراتت رو بنویسم.تو بخشی بزرگ از زندگی من خواهی بود و این حق توست که بدانی پیش و پس ازآمدنت چه بر من گذشته است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 21:14  توسط مریم گلی  | 

سلام به دوستای خوب خودم و فرشته آسمونیم

دیروز تو وبلاگ ملودی عزیزم یه پست جدید دیدم به اسم معجزه.

این پست رو در  جواب اون  مینویسم:

مامان من یه دوست قدیمی داره که از زمان دبیرستان با هم دوست بودن و خانواده های ما خیلی به هم نزدیکند طوری که این خانم حتی از خاله من بهم نزدیکتره و خیلی وقتا درد دل هایی رو که حتی به مامانم نمیتونم بگم به ایشون میگم.

این خانم فرهنگیه و همسرش مهندس شیمی چهار تا بچه دارن یک دختر و سه پسر که هر چهار تاشون مث برادر و خواهر برای من میمونن یعنی نی نی من اگه افتخار بده و تشریف بیاره چهار تا دایی داره و دو تا خاله و دو تا مامان بزرگ البته مادر شوهرم هم اسما مامان بزرگش هست ولی بعید میدونم رسما مامان بزرگی در حقش بکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!

جزئیات خانوادشون رو گفتم فقط برای اینکه بدونین یه خانواده کاملا معمولی هستن و اما بریم سر اصل مطلب:

بچه سوم خانواده که میشه پسر دوم اینجا ستی نامیده میشه و اصل داستان در مورد اونه.

ستی متولد سال 68 هست یه مدل خاصیه از بچگی اینطور بود دلش خیلی پاکه هرگز ندیدم دل کسی رو بشکنه و هر وقت میبینه که ماها داریم در مورد کسی بدجنسی میکنیم بهمون تذکر میده  اهل نماز و روزه هست اما اهل بزن و بکوب و پ ا ر ت ی و غیره هم هست!

به ائمه ارادت خاااااااااااااااااااااااااااااااااااصی داره و جمکران و امام زاده صالح خیلی میره مدلشم اینطوریه که وقتی میره اینجور جاها واسه همه کسایی که یادش میاد به اسم دعا میکنه.

ستی تو ماه گذشته دو تا تصادف بد داشته یکی (شب عاشورا اگه اشتباه نکنم تاریخشو!) که داشته میرفته جمکران تو اتوبان قم با ماشین دوستش بودن و ماشین مچاله میشه طوریکه با جرثقیل میبرنش. یکی هم چند روز بعد تو اتوبان رسالت با ماشین خودش بوده و یه ماشین دیگه که گویا رانندش م س ت بوده به طرز ناجوری میکوبه به ماشین ستی که در سمت راننده جمع میشه و شیشه هم کامل خورد میشه طوری که نایلون میچسبونن جاش، و هر دو تصادف به خیر میگذره و هیچ کس یه قطره خون هم از بینی اش نمیاد.

مامان بابای ستی تصمیم میگیرن که دو تا گوسفند قربونی کنن به خاطر دو تا تصادف. ستی با دوستش رفته بیرون بگرده سمت سیدخندان و پارک شریعتی بعد که میاد خونه دوستش بهش زنگ میزنه که گوشی موبایلش رو گم کرده و از ستی میخواد که توی ماشینو بگرده ببینه اون تو افتاده یانه. ستی همه جارو میگرده پیدا نمیکنه حتی پا میشه میره پارک شریعتی اونجاهایی که پیاده رفته بودن هم میگرده نیست که نیست...

این گوشی موبایل اهمیتش در این بوده: پدر دوست ستی جانباز شیمیاییه و پسرش برای کارای درمانش با زحمت زیاد یه سری شماره تلفن جمع کرده بوده که فقط تو گوشیش بوده و هیچ جای دیگه یادداشتشون نکرده بوده.

خلاصه ستی همون روز با دوستش علی و دو تا دیگه از دوستاش 6-5 ساعت بعد از گم شدن گوشی قرار میذاره و میرن امام زاده صالح.مامان ستی هم کلی از دستش عصبانی بوده که چرا نمونده کمکشون برن گوشتای قربونی پخش کنن که البته بعدا از این عصبانیت به شدت پشیمون میشه

وقتی میرسن اونجا میخواستن وضو بگیرن هوا سرد بوده دوستا میگن وضو نمیخواد آبها یخ زدن ولی ستی قبول نمیکنه و یه جا آب پیدا میکنه وضو میگیره و دوستان هم این کارو میکنن!

میرن داخل امام زاده و ستی نمازشو میخونه و میره جلوی حرم میشینه طبق عادتش شروع میکنه دوستا رو به اسم دعا کردن به اسم علی که میرسه شروع میکنه جریان گم شدن گوشی رو توضیح دادن واسه امام زاده و اینکه اینا الان چه قدر به شماره های توی اون گوشی احتیاج دارن و خودت کمکشون کن پیداش کنن و ...

یه دفه حس میکنه یکی داره میزنه به شونش برمیگرده نگاه میکنه میبینه یه آقای جوون مو مشکی که ته ریش هم داشته(چیزی که ستی از قیافه آقاهه یادشه) بهش میگه بفرمایید آقا گوشیتون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باور کنید گوشی علی بوده که سمت سید خندان چندین  ساعت پیش گم شده بوده!!!!!

یکی دیگه از پسرا هم که تو فاصله 5-4 متری ستی داشته نماز میخونده آقاهه رو میبینه.

ستی زبونش بند اومده بوده میخواسته بپرسه که کجا پیداش کردین که آقاهه سرش رو رو به بالا تکون میده طوری که ستی حس میکنه داره بهش میگه چیزی نپرس و لای جمعیت گم میشه.

حالا کی میگه تو قرن بیست و یک معجزه وجود نداره

  

نجواها: نی نی نازم افتخار کن که یه دایی ستی نظر کرده داری.

بعدا نوشت ۱: نازی جونم تبرییییییییییییییییییییییییییییک بخاطر تشریف فرمایی جناب فندق

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 10:45  توسط مریم گلی  | 

سلام به دوستای خوب خودم و فرشته آسمونیم

بعرضم خدمتتون که روانشناسی جنین به دستم رسید. شیوای عزیزم برام پیدا کرد و کپی کرد و فرستاد.

خیلی زحمت کشید و منو مدیون خودش کرد.

همونطور که بهتون گفته بودم باید از خانم زهره زاهدی کسب اجازه میکردم که اسکن کنم و برای متقاضیان بفرستم. ایشون اختیارو به خودم دادن ولی گفتن که انتشارات جیحون اعلام کرده که کتاب داره تجدید چاپ میشه و شروع سال جدید بیرون میاد. یکی از دوستان وبلاگی هم تذکر دادن که این حق علاوه بر خانم زاهدی مال انتشارات هم هست و توی خیلی از کشور ها این کار جررررررررررررررررمه 

منم حسسسسسسسسسسسسسساس باور کنین راست میگم من اگه یه فیلمی روی پرده سینما ها باشه و یا تازه برش داشته باشن امکان نداره سی دی اش رو نگاه کنم. میگم دزدی که فقط از دیوار مردم بالا رفتن نیست که!!!!!!!!! حالا فکر کنین یه مادری که انقده به فکر نی نی هستش و همش هوار تا کتاب براش خونده که دلش نمیخواد مجرم بشه. واسه نی نی هم بدآموزی داره

حالا با اجازتون بعد از مکاتبه و کسب اجازه از انتشارات جیحون نتیجه رو اعلام میکنم.

حالا جریان کتاب: شیوای عزیزم پنج شنبه گذشته برام کامنت گذاشته بود که کتابو با پست سفارشی فرستاده و احتمالن شنبه میرسه دستم. منم ذوق مرررررررررگ شنبه صبح به یکی از منشی هامون که یه کم دیر میگیره سپردم که یه بسته از لاهیجان واسه من میاد بازش نکنید و به خودم بدید شخخخخخصیه!*

بعد حدود ساعت ۱۰ صبح یه دفه با خودم گفتم اگه یه منشی دیگه بسته رو تحویل بگیره چی؟؟؟؟؟؟؟؟

یکی از منشی ها دوست صمیمی منه که از قصد بارداریم هم خبر داره رفتم بهش هشدار بدم که بسته شخصیه، که سر جاش نبود و منم بالکل یادم رفت.خلاصصصصصصصصصه جونم واستون بگه که مشغول کااااااااار بودم اساسی، که یه دفه دیدم یکی از همکارام که لاهیجانیه و حسم میگه که خیلی حس خوبی به من نداره (بعد از استعفای پارسال من استخدام شده) با یه پاکت بزرگ  باز شده اومد تو اتاق من که این چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم این بسته شخصی بوده نباید باز میشده من به منشی سپرده بودم، واسه چی بازش کردین؟؟ حالا توشم نگاه کردین یه نه؟ و خلاصه چون دستپاچه شده بودم این عکس العمل ناجور رو نشون دادم و اون که قطعا و ۱۰۰٪ داخل پاکت رو دیده بود انکار کرد ولی از خندش معلوم بود که فکر کرده من حامله ام خواهرا (و شاید برادرا) داشته باشین آش نخورده و دهن سوخته رو

رفتم سراغ دوست منشیم دعوا، که مگه تو اسم گنده خرسکی منو که دو جا نوشته بود ندیدی که پاکتو باز کردی و دادی به مهندس ... اونم گفت:(تو رو خدا دلیلو داشته باشین) چون از لاهیجان اومده بود و ... هم لاهیجانیه گفتم حتما واسه اونه دیگه! حالا بهش میگم ... تو که میدونی مشکوک شدن من به این مسئله بارداری ممکنه دردسرساز بشه و اگه بهم شک کنن ممکنه باهام قرارداد نبندن مردم بیکار نیستن که کارمند استخدام کنن بعد از چند وقت یارو ول کنه بره مرخصی اونم ۶ ماه! اونوقت ممکنه تو دوست عزیزتو از دست بدی و تو فراغش دقققققققققق کنیمیگه: نترس حاملگی جلو میره که عقب نمیاد! خودمونیم بدم نمیگه ها پس بهتره فعلا تا یه مدتی جلو نره(به پاراگراف بعدی توجه کنید)

حالا خبرای نی نی: این ماه هم فرشته آسمونی ما افتخار نداد البته صادقانه بگم که من خیلی ناراحت نشدم گرچه نگران شدم از اینکه خدای نکرده مشکلی وجود داشته باشه. اما ناراحت نشدم چون تصمیم گرفتم تا چند ماه دیگه بیخیال بشم تا اول سال قرارداد یک ساله ام رو ببندم بعدش خدا بزرگه و از اونجایی که یکی که خیلی باهام خوب نیست شک کرده (همون جریان تعریف شده در فوق) بهتره حتی یه مقدار هم لاغر کنم که بی خیال ما شه!

* تو شرکت ما رسمه هر بسته ای از هرجایی واسه هر کسی بیاد باز میشه بعد بهش داده میشه تازه گاهی هم منشی ها گیج بازی در میارن و میبرن پیش مدیر عامل روش دستو ر میده که مثلا به ... ارجاع شود.

نجواها: فرشته آسمونی من  تو این چند وقتی که قراره من برای اومدن تو تلاشی نکنم فکر نکنی به فکرت نیستم مامان جان! چند تا کتاب هست که گذاشتم بخونم و یا دوباره خونی کنم تا بیشتر برای اومدنت آماده بشم قربونت برم تو اولین هدیه ات رو همون طور که تو پستای قبلی واست نوشتم از خانم زهره زاهدی گرفتی یه کتاب بود به نام "چگونه از فرزند خود یک نابغه بسازیم" این خانم نویسنده ومترجم بزرگیه و این کتابم ترجمه خودشونه و دومیشو از خاله شیوا یه کتاب دیگه به نام "روانشناسی جنین" خاله شیوا هم یه روز نویسنده بزرگی میشه و اولین کتابش همین روزا بیرون میاد آدرس وبلاگش تو لینکای وبت هست مامی جون، مامی میخواد  همه کتابایی که خاله شیوا مینویسه رو واست بخره عزیزم یعنی میشه تو هم یه روز مث خاله شیوا انقده قشنگ بنویسی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 19:55  توسط مریم گلی  | 

شاید یه وبلاگ جدید واسه خودم درست کنم که این اراجیفو تو وبلاگ نی نی ننویسم.

شما نظرتون چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 21:29  توسط مریم گلی  |