تبليغاتX
نجواهای من با نی نی نازم - ملودی عزیزم معجزه تو قرن بیست و یک هم وجود داره!!!!!!!!!!!!

نجواهای من با نی نی نازم

خاطرات خانواده’ ما

سلام به دوستای خوب خودم و فرشته آسمونیم

دیروز تو وبلاگ ملودی عزیزم یه پست جدید دیدم به اسم معجزه.

این پست رو در  جواب اون  مینویسم:

مامان من یه دوست قدیمی داره که از زمان دبیرستان با هم دوست بودن و خانواده های ما خیلی به هم نزدیکند طوری که این خانم حتی از خاله من بهم نزدیکتره و خیلی وقتا درد دل هایی رو که حتی به مامانم نمیتونم بگم به ایشون میگم.

این خانم فرهنگیه و همسرش مهندس شیمی چهار تا بچه دارن یک دختر و سه پسر که هر چهار تاشون مث برادر و خواهر برای من میمونن یعنی نی نی من اگه افتخار بده و تشریف بیاره چهار تا دایی داره و دو تا خاله و دو تا مامان بزرگ البته مادر شوهرم هم اسما مامان بزرگش هست ولی بعید میدونم رسما مامان بزرگی در حقش بکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!

جزئیات خانوادشون رو گفتم فقط برای اینکه بدونین یه خانواده کاملا معمولی هستن و اما بریم سر اصل مطلب:

بچه سوم خانواده که میشه پسر دوم اینجا ستی نامیده میشه و اصل داستان در مورد اونه.

ستی متولد سال 68 هست یه مدل خاصیه از بچگی اینطور بود دلش خیلی پاکه هرگز ندیدم دل کسی رو بشکنه و هر وقت میبینه که ماها داریم در مورد کسی بدجنسی میکنیم بهمون تذکر میده  اهل نماز و روزه هست اما اهل بزن و بکوب و پ ا ر ت ی و غیره هم هست!

به ائمه ارادت خاااااااااااااااااااااااااااااااااااصی داره و جمکران و امام زاده صالح خیلی میره مدلشم اینطوریه که وقتی میره اینجور جاها واسه همه کسایی که یادش میاد به اسم دعا میکنه.

ستی تو ماه گذشته دو تا تصادف بد داشته یکی (شب عاشورا اگه اشتباه نکنم تاریخشو!) که داشته میرفته جمکران تو اتوبان قم با ماشین دوستش بودن و ماشین مچاله میشه طوریکه با جرثقیل میبرنش. یکی هم چند روز بعد تو اتوبان رسالت با ماشین خودش بوده و یه ماشین دیگه که گویا رانندش م س ت بوده به طرز ناجوری میکوبه به ماشین ستی که در سمت راننده جمع میشه و شیشه هم کامل خورد میشه طوری که نایلون میچسبونن جاش، و هر دو تصادف به خیر میگذره و هیچ کس یه قطره خون هم از بینی اش نمیاد.

مامان بابای ستی تصمیم میگیرن که دو تا گوسفند قربونی کنن به خاطر دو تا تصادف. ستی با دوستش رفته بیرون بگرده سمت سیدخندان و پارک شریعتی بعد که میاد خونه دوستش بهش زنگ میزنه که گوشی موبایلش رو گم کرده و از ستی میخواد که توی ماشینو بگرده ببینه اون تو افتاده یانه. ستی همه جارو میگرده پیدا نمیکنه حتی پا میشه میره پارک شریعتی اونجاهایی که پیاده رفته بودن هم میگرده نیست که نیست...

این گوشی موبایل اهمیتش در این بوده: پدر دوست ستی جانباز شیمیاییه و پسرش برای کارای درمانش با زحمت زیاد یه سری شماره تلفن جمع کرده بوده که فقط تو گوشیش بوده و هیچ جای دیگه یادداشتشون نکرده بوده.

خلاصه ستی همون روز با دوستش علی و دو تا دیگه از دوستاش 6-5 ساعت بعد از گم شدن گوشی قرار میذاره و میرن امام زاده صالح.مامان ستی هم کلی از دستش عصبانی بوده که چرا نمونده کمکشون برن گوشتای قربونی پخش کنن که البته بعدا از این عصبانیت به شدت پشیمون میشه

وقتی میرسن اونجا میخواستن وضو بگیرن هوا سرد بوده دوستا میگن وضو نمیخواد آبها یخ زدن ولی ستی قبول نمیکنه و یه جا آب پیدا میکنه وضو میگیره و دوستان هم این کارو میکنن!

میرن داخل امام زاده و ستی نمازشو میخونه و میره جلوی حرم میشینه طبق عادتش شروع میکنه دوستا رو به اسم دعا کردن به اسم علی که میرسه شروع میکنه جریان گم شدن گوشی رو توضیح دادن واسه امام زاده و اینکه اینا الان چه قدر به شماره های توی اون گوشی احتیاج دارن و خودت کمکشون کن پیداش کنن و ...

یه دفه حس میکنه یکی داره میزنه به شونش برمیگرده نگاه میکنه میبینه یه آقای جوون مو مشکی که ته ریش هم داشته(چیزی که ستی از قیافه آقاهه یادشه) بهش میگه بفرمایید آقا گوشیتون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باور کنید گوشی علی بوده که سمت سید خندان چندین  ساعت پیش گم شده بوده!!!!!

یکی دیگه از پسرا هم که تو فاصله 5-4 متری ستی داشته نماز میخونده آقاهه رو میبینه.

ستی زبونش بند اومده بوده میخواسته بپرسه که کجا پیداش کردین که آقاهه سرش رو رو به بالا تکون میده طوری که ستی حس میکنه داره بهش میگه چیزی نپرس و لای جمعیت گم میشه.

حالا کی میگه تو قرن بیست و یک معجزه وجود نداره

  

نجواها: نی نی نازم افتخار کن که یه دایی ستی نظر کرده داری.

بعدا نوشت ۱: نازی جونم تبرییییییییییییییییییییییییییییک بخاطر تشریف فرمایی جناب فندق

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 10:45  توسط مریم گلی  |